سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۹

وقت رفتن است ...


نمی روم که گم شوم
میروم تا دوباره پیدا شوم


دوباره خودم شوم
می روم تا باشم
بودنی محکم تر، مطمئن تر، آرام تر
پر از هیجان لحظه اکنونم، 
تجربه ای نو،
می روم سقف دیگری را تجربه کنم،
سقف خانه خودم!
...
مامان نگران چای خوردن است، "چای دم کردنی یا کیسه ای؟! "
مسلماً چای دم کردنی، "پس باید کتری و قوری بخری"
بابا مشتاق تر از من برای خریدن وسایل مورد نیاز، " امروز برویم خرید!"
...
با منند، هر چند هر دو از آغاز مخالف این رفتن بودند
با منند، هر چند این رفتن برایشان تلخ خواهد بود،
با منند و شادی من از این بودنشان قابل وصف نیست!
حالا، هم می توانم برای خودم باشم، هم برای آنها
وقت تحقق رویاهاست حالا ...

هیچ نظری موجود نیست: