جمعه، اردیبهشت ۱۷، ۱۳۸۹

زنجير عشق


يکروز بعدازظهر وقتي اسميت داشت از سر کار برميگشت خانه،سر راه زن مسني را ديد که ماشينش خراب شده و ترسان توي برف ايستاده بود.ازن براي او دست تکان داد تا متوقف شود.اسميت پياده شدخودشو معرفي کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم.

زن گفت صدها ماشين از جلوي من رد شدند ولي کسي نايستاد،اين واقعا لطف شماست.وقتي که او لاستيک رو عوض کرد و در صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد,زن پرسيد:'من چقدر بايد بپردازم؟'او به زن چنين گفت:'شما هيچ بدهي بمن نداريد.من هم درچنين شرايطي بوده ام.روزي يکنفر هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم.اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي¸بايد اين کار رو بکني.نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!' چند مايل جلوتر زن کافه کوچکي رو ديد و رفت تو تا چيزي بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولي نتونست بي توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتي بگذره که ميبايست هشت ماهه باردار باشه و از خستگي روي پا بند نبود...او داستان زندگي پيشخدمت رو نمي دانست¸واحتمالا هيچگاه هم نخواهد فهميد.وقتي که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار شو بياره ،زن از در بيرون رفته بود،درحاليکه بر روي دستمال سفره يادداشتي باقي گذاشته بود.وقتي پيشخدمت نوشته زن رو خوند اشک در چشمانش جمع شده بود.در يادداشت چنين نوشته بود:'شما هيچ بدهي بمن نداريد.من هم در اين چنين شرايطي بوده ام و روزي يکنفر هم به من کمک کرد،همونطور که من به شما کمک کردم.اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي،بايد اين کار رو بکني.نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!'.همان شب وقتي زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت در حاليکه به اون پول و يادداشت زن فکر ميکرد به شوهرش گفت:'دوستت دارم اسميت همه چيز داره درست ميشه!

هیچ نظری موجود نیست: