سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۷، ۱۳۸۹

...آخرين شب

آخرين شب گرم رفتن ديدمش
لحظه هاي واپسين ديدار بود

او به رفتن بود و من در اضطراب

ديده ام گريان، دلم بيمار بود
گفتمش: از گريه لبريزم مرو!
گفت: جانا! ناگزيرم، ناگزير
گفتم: او را لحظه اي ديگر بمان
گفت: ميخواهم، ولي دير است دير!
در نگاهش خيره ماندم، بي اميد
سر نهادم غمزده بر دوش او
بوسههاي گريه آلودم نشست
بر رخ و برلاله هاي گوش او

ناگهان آهي کشيد و گفت: واي!
زندگي زيباست گاهي، گاه زشت
گريه را بس کن، مرا آتش نزن
ناگزيرم از قبول سر نوشت

شعله زد در من، چو ديدم موج اشک
برق زد در مستي چشمان او
اشک بي طاقت در آن هنگامه ريخت
قطره قطره از سر مژگان او

از سخن مانديم و با رمز نگاه
گفت: مي دانم جدايي زود بود
با نگاه آخرينش بين ما
هاي هاي گريه بدرود بود ...

هیچ نظری موجود نیست: